تبليغاتX
چتری بدون تو......
یادگاری از روزهای رفته
شب عید فطر

شب عزای من بود

ولی خودم خبر نداشتم...

خبر نداشتم شب نامزدی اونه

شب نامزدی کسی که ۳ سال قبلش با من ازدواج کرد

منی که جونم...زندگیم رو  صاف و ساده تقدیمش کردم

آخه تا چه حد نامردی؟

چند سال باید بگذره تا من باورم شه رفت...؟

بخدا هیچ وقت نمی دونستم اینقد سخته

چطوری با یکی دیگه هم خونه شد؟

چطوری می خواد یکی دیگه رو تو بغل بگیره؟

چطور دلش اومد؟

با چشمای پر اشک بهش می گم

نمی بخشم....بخدا نمی بخشم

چون اینجا...تو این شهر غریب

جز اون که کسی نداشتم

خیلی دارم اذیت می شم

خیلی....

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 13:58  توسط پ | 
به خدا رفت...

ازدواج کرد و رفت...

دیگه هیچی ازم نمونده

از اون روزی که گفت ازدواج کرده از اون لحظه ای که

شناسنامه اش رو دیدم دیگه منم مردم...

دیگه هیچی برام نمونده...هیچی

فقط می خوام گریه کنم تا بمیرم....

                                                                                                

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 15:2  توسط پ | 
اول مهر به جایی کوچ می کنم که اون هم هست....

به جایی کوچ می کنم که اون هم هست ولی دیگه مال من نیست

چطور برم اونجا؟

هم من تو اون شهرم هم اون

اما مثل دو غریب

حتی شاید دیگه اصلا نبینمش....

"و نمی دانی چه دردیست در پیش تو بودن و در دلت نبودن"

همیشه آرزومون بود من برم اونجا باهم باشیم

اما نشد....

همیشه دوستش دارم

نمی دونه....فکر می کنه با اذیت کردنم می تونه مهرشو از دلم ببره

اما خودشم می دونه همیشه تا ابد مثل یه بغض همه جا همراهمه

می دونه من مردی رو جز اون نمی خواستم

هرجا دوتا عاشق رو با هم ببینم داغ منم تازه میشه

اما بازم تحمل می کنم...سعی می کنم به روم نیارم

خیلی بچگی کردم...خیلی...

 برم اونجا حس می کنم دیگه هیچ تکیه گاهی ندارم...

می دونی چیه؟

همه ی ما آدما تنهاییم

خودمون رو می چسبونیم به یکی تا شاید یادمون بره تنها بودیم

اما آخرش بازم تنها میشیم

و وقتی همه از پیشت رفتن فقط یه امید برات می مونه که اونم خداست...

هروقت تو این وبلاگ مینویسم چشمام پر از اشک می شه...

این وبلاگ رو اینجوری نبین که سیاه و تاریک و غمگینه

یه روزی خیلی زیبا بود...

اینجا یادگار م... منه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 18:30  توسط پ | 
   دلم خیلی گرفته...

                                     

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 19:31  توسط پ | 
بعض يعني درد پنهان داشتن.... 

                                                                                                

 

   
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 21:6  توسط پ | 

در دلم بغضي هست كه نمي تركد هيچ

 

اين عكس رو هيچ وقت يادم نمي ره

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 21:4  توسط پ | 

خسته ام...


هنوز منتظرم...

.....

از ياد رفته ام
و نمي داني چقدر سخت است
از سر درد خنديدن...
و آرزو را دفن كردن...
و اميد را از ياد بردن...
و هيچ نگفتن...
.
.
.
يك بار مردن و دوباره زنده شدن
و اكنون به اين باور رسيده ام
كه در پس اين مرگ و زندگي ها:


يا غريبانه خواهم مرد....


يا جاودانه خواهم زيست...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 11:32  توسط پ | 

خسته اما صبور......

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 13:57  توسط پ | 

قسم نخورده بودم برای بودنت ٬ که آمدی .

قسم نداده بودم برای ماندنت ٬ که ماندی

قسم خوردم به نام دلی که دلدارش دور بود و دیدنش دیر ...

قسم خوردم به نام تو

قسم خوردم به جان تو که نرو

رفتی....؟؟

به سلامت...

ولی بعد رفتنت سراغ این مرده را بگیر....

من آن جا بی کسم....
 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 20:13  توسط پ | 
خلوت پاک من....

تصمیم گرفتم ماه رمضان هر روز یه جزء قرآن بخونم تا شاید خدا صبرم بده

دارم کم کم به همه چیز عادت می کنم....

خدایا شکرت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 19:59  توسط پ | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
قبل ها بوده ام و اکنون من جدیدی نیستم اما مرا نخواهید شناخت!
اکنون که مینویسم تنها برای خودم می نویسم و بس!
اینجا قانون من حکمفرماست نویسنده منم،خواننده منم، میزبان منم، مخاطب هم منم!
اینجا دیکتاتوری محض حکمفرماست . . .
برمن خورده مگیر که هوا شرجی است و نفس بس تنگ . . .

گاه باید زندگی را باخت
گاه باید اشتباه کرد و تاوان پس داد
اما ماجرای من اشتباه قشنگی بود....هنوز باورنکردنیه برام....نمی دونم....شاید منم یه روزی رفتم....

نوشته های پیشین
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM